X
تبلیغات
عشیره محمودی (البومحمود) - اسناد محمودی
عشیره البومحمود
داستان جاسوس نخلستان و آقاي محمودي توسط حامد كنعاني

توفیق و مکی تمام شب در خواب بودند. این خواست فواد بود،او گفت که ما نمی خواهیم در کازرون زیاد توقف کنیم ،اگرتوانستیم رسول را دستگیر کنیم زود از شهر خارج می شویم . برای همین هم این دو باید خوب بخوابند. از سرنشینان سواری آریا شاهین زرد رنگی که از کوت الشیخ بسوی شهر کازرون می رفت،این تنها رضا بود که در کنار راننده شب را نخوابید، آنها تمام وقت را در تاریکی جاده ی ساحلی بی وقفه راندند.هوای ابری وگرفته آسمان آن شب بر فضای ذهنی آنان همانند چتری برافراشته شده بود .یاد صادق و دوران کودکی اش وسپس قتل فجیع او،دستگیری رسول، قد خمیده سید طالب و آه مادر مقتول بسان تابلوهایی بر صفحه ذهن فواد نقش می بست. رضا که دو چشمی نگاهش به فواد بود تا پشت فرمان بخواب نرود،مرتب برای او سیب و پرتقال پوست می گرفت و بخوردش می داد.گاهی هم ترانه" میحانه میحانه"ی آغاسی را میخواند و از روی عمد کلمه ایی را بد تلفظ میکرد وفواد هم زود عکس العمل نشان می داد وتلفظ صحیح آن کلمه به زبان عربی را برای رضا میگفت.رضا این کار را می کرد تا فواد پشت فرمان نخوابد.
تابلوهای کنار جاده که مسافت مانده تا مقصد را نشان میدهند،بسان پرندگان دریایی می مانند که مژده نزدیکی ساحل را برای دریانوردان می آورند.دیدن این تابلوها فواد را بیشترخوشحال می کرد. حالا آسمان کاملا روشن بود وخورشید هم از پشت ضلع شرقی بلندی های کوه بالا* کم کم بالا می آمد و نور آن چشم های بسته وخواب آلود توفیق ومکی را می آزرد،دست آخررضا آن دو را بیدار کرد. مکی تا چشم باز کرد پرسید: چقدر به برازجون مانده؟
رضا گفت: کجایی ولک،دو ساعته که برازجون را پشت سر گذاشتیم.
از اینکه به شهر کازرون نزدیک می شدند همگی خوشحال بودند چرا که جستجوی چندین ساله مردم شهر برای یافتن رسول داشت به نتیجه می رسید.
سید طالب پدر مقتول نزد تمامی مردم شهرازاحترام بالایی برخوردار است او از سادات آلبوبلیم منطقه محرزی بود که در جوانی به شهر آمد.سالها بعد صادق تنها فرزندش متهم به همکاری با یک گروهی شد که در رأس آن خیلی ازشیوخ عرب قرار داشتند.هدف آن گروه دفاع از حقوق مردم عرب بود اما ساواک آنها را متهم به اقدام علیه امنیت ملی و شخص شاه کرد وبعدها ساواک خیلی ها را دستگیر و برای آنها پرونده سازی کرد. سه تن از شیوخ سرشناس عرب یعنی شیخ دهراب وشیخ محی الدین وشیخ عیسی المذخور* تیرباران وخیلی از جوانان روشنفکرمنطقه روانه زندان شدند.شاه هم شخصا ازعناصر نفوذی وجاسوس ساواک که بیشتر عرب بودند قدردانی کرد.آن زمان سید طالب توانست پسر تحت تعقیب خود را بهمراه زن وبچه هایش به آن ورآب* برساند و مستقیم او را نزد عمو زاده های خود که در نخلستانی در حومه شهر بصره عراق زندگی می کردند ببرد و شب بعد بی سر و صدا به کوت الشیخ بازگردد.خبر سلامتی صادق وبچه هایش همه را بسیار خوشحال کرد و سید طالب از اینکه توانست فرزند خود را از دست ساواک نجات دهد به خود می بالید، اما خوشحالی سید طالب و خانواده اش طولی نکشید چرا که ساواک آن بچه یتیمی را که در خانه سید طالب بزرگ شده بود مامور قتل فرزند فراریش می کند و رسول بعنوان مبارزی که تحت تعقیب ساواک است به بصره می رود،چند ماه بعد رسول توانست دوست خود را به نخلستانی نزدیک مرز ایران و عراق بکشاند و او را غافلگیر کند،سپس سر بریده صادق را درون کیسه ایی گذاشت و به ایران باز گشت.
یک هفته بعد جیپ لاندیورسبز رنگ ساواک وارد نخلستان کوت الشیخ شد وجلوی خانه سید طالب ایستاد و دو مامور ساواک پس از رسید گرفتن از سید طالب سر بریده فرزندش را جهت دفن به او تحویل دادند.بجز ننه صادق زایر حاچم نگهبان چرداغ کوت الشیخ هم ازاین ماجرا خبردار شد او بهمراه سید طالب در تاریکی شب به قبرستان رفت و سر بریده صادق را با هم در آنجا خاک کردند.
زایرحاچم میگفت که ساواک این کار را کرد تا ترس ودلهره ایی در دل مردم بیاندازد،آن زمان خبر قتل فجیع صادق بدست رسول درسرتاسر منطقه بسرعت پیچید .رسول هم هرگز به بندر بازنگشت و دیگر کسی او را ندید.
بجز رضا که رسول را ندیده بود بقیه سر نشینان آریا شاهین قیافه رسول را در ذهن خود داشتند،رضا محمودی پسر ارشد آقای محمودی کارمند اداره گمرک بود زمانی که آقای محمودی بهمراه خانواده اش از شیراز به بندر آمد از آن ماجرا تنها یکسال می گذشت در آن زمان مردم از ترس ساواک یواشکی وبا احتیاط از تیرباران شدن شیوخ خود و قتل فجیع صادق یاد می کردند و خوانندگان محلی نیزبه یاد اعدام شدگان در مجالس وجشن های عروسی شعر حماسی می خواندند.
آقای محمودی دوست صمیمی شیخ ناصر بود.یکبار شیخ ناصر جلوی افراد عشیره خود از انسان دوستی ومردانگی او تقدیر کرد و به افراد عشیره خود گفت که آقای محمودی وفرزندانش ازامروز ب بعد از افراد عشیره ما هستند. آقای محمودی ضمن تشکر به شیخ ناصر گفت که مادرم از عربهای بخش جره و بالاده* شهر کازرون است. شیخ ناصر هم به شوخی گفت: ثلثین الولد عن خاله.*
با بیداری مکی و صدای زمخت او مسافران جوان خود را در ورودی های شهر کازرون یافتند.این شهر در پایه کوه بالا منظره ایی جذاب و بسیاردیدنی داشت.فواد ماشینش را جلوی کافه ایی در ورودی شهر پارک کرد وهمگی داخل آن کافه شدند. رضا از مدیر کافه اجازه خواست تا از تلفن استفاده کند و دست به جیب خود برد وشماره تلفن خانه عمویش را آماده کرد سپس به آنجا زنگ زد و خبر رسیدن خود و دوستانش را به عمویش رساند.
بخواست عموی رضا ماشین داخل خانه پارک شد چرا که ماشین نمره اهواز را داشت وعموی رضا هم برای احتیاط گفت که با این ماشین داخل شهر نروید.
ساعتی بعد رضا و توفیق دوتایی بیرون رفتند تا منطقه را خوب شناسائی کنند وازدرستی آدرس رسول مطمئن شوند.
غروب که شد آریا شاهین زردرنگ انها ازمنزل عموی رضا از محله محل بازارشهر کازرون خارج شد و به سوی محله کوزه گران آن شهر که خانه رسول در آنجا قرار داشت براه افتاد، سر کوچه مکی پشت فرمان در انتظار ماند،رضا وتوفیق وبه فاصله چند متری آنها فواد نزدیک خانه رسول شدند. توفیق زنگ خانه را به صدا در آورد. لحظاتی بعد خود رسول درب خانه را باز کرد. رضا خواست رسول را یکجوری مشغول کند اما فواد که رسید سریع رسول را شناخت وبیدرنگ او را محکم گرفت. توفیق هم دست های او را محکم به پشت بست. رسول مات ومبهوت شده بود وصدایی از خود در نیاورد، انگار که سالهاست درانتظار چنین لحظه ایی بود. توفیق رسول را روی شانه خود انداخت و بطرف ماشین دوید.مکی که همه چیز را تحت نظر داشت سریع دربهای ماشین را باز کرد و پشت فرمان پرید.
توفیق حسابی به هیجان آمده بود و مرتب به فواد می گفت که بگذار همین جا خلاصش کنیم.این جانور رو برای چی با خود ببریم.شما فقط به من اجازه را بدهید .فواد گوش به حرفهای توفیق نداد و از مکی خواست که آنها را هر چه سریعتر از شهر خارج کند.
از شهر که دور شدند فواد دست زیر صندلی راننده برد ویک بطری پر از آبی از زیر آن در آورد سپس از رسول خواست که آنرا بخورد. رسول حسابی ترسیده بود گمان کرد که فواد می خواهد به او سم بخوراند برای همین هم به گریه افتاد ومرتب قسم میخورد که من بیگناهم.
فواد گفت: نترس رسول،آب را بخور!،ما قصد کشتن تو را نداریم اگر می خواستیم این کار را جلوی خانه ات میکردیم. رسول فواد را باور کرد چرا که او را از کودکی می شناخت ومی دانست که فواد اهل دوز وکلک نیست،سر خود را به طرف فواد جلو آورد تا بطری را روی لبانش بگیرد.آب را تا آخر سر کشید و کم کم به خواب عمیقی فرو رفت.
مکی محکم به فرمان چسبیده بود وتخته گاز پیش می رفت او با چشمهای درشتش جاده را می کاوید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- کوه بالا نام کوهی که شهر کازرون در پایه آن قرار دارد.
- آن ور آب یعنی از مرز کشور خارج شدن.
- نام سه تن از شیوخ سرشناس عشایر عرب جنوب که به اتهام اقدام علیه شاه وامنیت ملی به اعدام محکوم و در روز شنبه ۲٣ خرداد ۱٣۴٣شمسی تیرباران شدند.
- بخش جره و بالاده منطقه عرب نشین اطراف شهر کازرون است.
- ضرب المثل عربی است که میگوید دو سوم پسر به دایی اش میرود.قصد اینکه پسر معمولا به دایی شبیه است.
- میحانه میحانه:ترانه ناظم الغزالی خواننده مشهور عراقی است که زنده یاد آغاسی آنرا نیزخواند. /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin
;}
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1381ساعت 15:14  توسط مجتبی محمودی |